استاد راهنمام رو از خیلی وقت پیش میشناسم...
اونم منو خیلی خوب میشناسه... اولین درسمو دوره لیسانس سال ۸۸ باهاش داشتم بعد از اون بخاطر کار دانشجویی که داشتم داخل گروه بودم و ایشون اون زمان رییس دانشکده بودن... و اکثر اوقات حتی فرجه ها من داخل دفتر گروه بودم بخاطر وظیفه ای که داشتم برای همین اکثر اوقات بیکاریم درس میخوندم...
اگر کاری باید انجام میدادم و تا روز بعد هم وقت داشتم همون روز و بلافاصله انجام میدادم.. هنوزم همینطورم...
اینا یه خلاصه از شناخت استادم نسبت به من بود... اما من هنوز نشناختمش... نمی فهممش...
مثلا اون زمان ترم آخر من پروژه درسیم ترجمه یه کتاب بود که انجام میدادم... بچه های دیگه م بودن که ترجمه داشتن اما به صورت مقاله بود که تعداد صفحاتشون زیاد نبود و به صورت تک نفره انجام میدادن... من تنها کسی بودم که ترجمه یک کتابو با دو نفر دیگه از بچه ها انجام میدادیم... اما تنها شخص پیگیر بین ما سه نفر من بودم... ترجمه بچه ها رو هم من تصحیح میکردم میدادم به استادم برای مطالعه ... باز تصحیح میکرد میداد به من که اصلاحاتو داخل فایل تایپ شده ش وارد کنم.... آخر سر این ترجمه طوری شد که من دچار استرس شدم و فقط خودم به تنهایی جهت یکسان بودن لغات در متن کتاب اون رو ترجمه کردم... استادم همش و بدون استثنا به همه میگفت زود باشین ترجمه هاتونو بیارید که بخونم دیگه وقت نیست... نمره بهتون نمیدم و فلان...
به من که میرسید میگفت ایراد نداره آروم آروم و دقیق کارتو انجام بده هنوز وقته://// البته اینم بگم چون داخل دفتر گروه بودم گاهی همونجا لب تابمو میبردمو ترجمه ها رو انجام میدادم میدید که واقعا وقت میزارم...و خودم ترجمه میکنم بیرون ندادم... سعی میکردم از کوچکترین وقت ازادم استفاده کنم... ولی بازم .. نمیفهممش و جز اینکه استرس بگیرم برام فایده دیگه ای نداشته این رفتارش....
در کل برا همین نمیفهممش... استرس میگیرم که باورش کنم یا نه... چون الانم همینجوریه ...
دارم مقاله مو مینویسم و یه کتاب ترجمه میکنم ازم که میپرسه چه خبر؟ کارا به کجا رسید؟ بنابر شرایط بهش میگم مثلا اینقد جلو رفتم اینو نتونستم انجام بدم...
مثلا این هفته فقط بخاطر شرایطی که داشتم شاید ۳-۴ ساعت در روز برای مقالات وقت میزاشتم به ترجمه دست نزدم... بهم میگه ایراد نداره مقاله مهمه... ولی در اصل طرز گفتنش مث اینه که زود باش بجنب... استرس میده به آدم...
نمی تونم درکش کنم... هفته گذشته بهم گفت شبکه عصبی دوست داری یاد بگیری یا نه!!!
بخاطر پیش درامدی که از شبکه میدونستم گفتم اره و واقعا هم دوست دارم یاد بگیرم... از اون هفته برا این هفته با یکی از دانشجوهاش هماهنگ کرد برم شبکه رو یاد بگیرم... منم گفتم خودم با مهندس هماهنگ میکنم شنبه یا یک شنبه میرم... شنبه ازم پرسید که رفتم یاد گرفتم یا نه!!! واقعا برام گاهی جای سواله استادی که سرش شلوغه و موقع کارهای تزم از این روز تا روز بعد یادش میرفت چی گفته چطوری یادش مونده بعد یه هفته به من یادداوری میکنه برو شبکه رو یاد بگیر و میپرسه رفتی یا نه؟؟؟!!!
میدونم اساتید برخی دانشجوهاشونو نمیخوان از دست بدن و خیلی بهشون کمک میکنن ... ولی من فک نمیکنم اونقدرها شایسته این همه لطف استادم باشم..... شاید اتفاقی دوره ارشدم موفق بودم... نمی دونم...
کلا برای خودم تلاش کردم... از زحمات و کمکهای استادم نمی دونم چطور تشکر بکنم... واقعا خیلی کمکم کردن .... اما گاهی حس میکنم زیادی منو بزرگ میکنه ... من هیچی نیستم یه ادم معمولیم که کمی بیشتر از حد خودم سعی میکنم توی کارهام تلاش کنم تا به نتیجه برسم... یه ادم معمولی ام....
امروز صبح چون میدونم توی اکثر شبکه ها هست حتی توییترم هست... ی توییت گذاشتم که لطفا رک بهم بگو تا فلان تاریخ مقاله رو اماده کن... این جوری استرس میگیرم... ۱ درصد احتمال میدم که بخونه...
با شناختی که از من داره توی این همه سال میدونه که من اگر مشکلی داشته باشم بهش نمیگم... ولی کارمو انجام میدم... البته اگر مشکل جدی ای باشه حتما میگم...
دکتر بازم از شما عذر میخوام...
+بخاطر چاپ مقالاتم میدونم که وبلاگمم دیگه روزی جای نوشتن برای من نیست...
مثل دکتر 《ش》 که دیگه وبلاگ نمینویسه و وبلاگش همینطوری فک کنم هنوز هست و مدتهاست به روز نشده... یادش افتادم باید وبلاگشون یه سر بزنم... الان مدیریت تحصیلات تکمیلی دانشگاه رو بر عهده دارن.... انشاالله سالم و سلامت باشن...
منم شاید روزی دیگه ننویسم... اینجا هویت و علایق منه... گاها اتفاقات لحظه ای و اکثرا روزانه مو مینویسم... شرایط کاری اینده من ممکنه باعث بشه برم... نمی دونم... شاید روزی سرکار هم نرفتم تا راحت بنویسم و شاید روزی حتی کسی اسم منو به یاد هم نیاره... که این چقدر عالیست...
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدی