امشب یهویی با خودش گفت از وقتی مریض شده همه منو به اسمش صدا میزنن...
قشنگ معلوم بود دلش واسش تنگ شده...
ازش پرسید: کیا به اسمش صدات میکنن؟؟؟
با اون صدا و لحن بچه گونه ش گفت:
همه، همه صدام میکنن.. خاله ها، دایی، بابایی، مامانی، مامانم... همه...
بغضش ترکید... اشک توی چشمش جمع شد دلش شکست... دعا کرد و دعا...
نمی دونم تا حالا رفتین دکتر که بهتون به اشتباه و از روی تشخیص اشتباه نظر بده یا نه؟؟!!! مثلا بگه.....
چه حسی پیدا میکنید؟ واقعا خیلی بده حس بدیه... من چندین سال پیش تجربه ش کردم و نصف روز شوکه بودم... خیلی تشخیص اشتباه دکتر بده... خیلی...
اونایی که واقعا مریضی سختی دارن خیلی به روحیه نیاز دارن... اگر کسی رو دورو برتون دیدید بهش انرژی بدید امید بدید ... توان بدید که بخوان زندگی کنن.. روحیه خیلی مهمه...
التماس دعا...
امیدوارم همیشه سالم و شادو سرزنده باشید... تنتون سلامت...
پ.ن ببخشید متنم خیلی گرفته س... و ناراحتتون میکنه...
بعد نوشت: قصدم زیر سوال بردن کار پزشک های عزیزمون نبود... اما گاهی از روی خستگی یا فکر مشغولی این اتفاق رخ میده.. منظورم تشخیص اشتباهه...
برچسب:
نویسنده: هلیا اسدی